![]() |
![]() |
|
|
فالون دافا علمی والاست
توسط بای زی دائو یا راه بالاتر از تکنولوژی در حال حاضر بشریت میباشد، و حقیقت بالاتر از طُرُق زندگی بشریست. مردمی که بطرف بالا میروند والاتر از مردمی هستند که رو به پایین حرکت میکنند. علم متد سیستماتیکی است که توسط انسان برای کشف حقیقت گیتی خلق شد، اما آن حقیقت تهایی نیست. موجودات بشری معمولاً چیزها را از دید خودشان میسنجند، از این رو بی خبرانه و ناخودآگاه خیلی از موانعی همچون تبعیض نژادی، تبعیض جنسیت، تبعیض منطقه ای ، تبعیض سنی و تفاوت شغلی را بوجود می آورند. وقتی شخص به چیزها بر پایه درک شخصی مینگرند، وضعیت حقیقی نمیتواند دیده شود. سو شی (یک نویسنده مشهور چینی از امپراتوری یا سلسله تانگ) یک باراین وضعیت را بطور کامل در شعرش توضیح داد:"کوهستان همچون برآمدگی دیده میشود زمانی که از افق مینگری. کوهستان شبیه به یکک تخته سنگ است زمانی که از پهلو به آن مینگری. تو نمیتوانی چهره حقیقی آن را ببینی زیرا تو در میان کوهستان قرار داری." انسانها گرایش دارند که به این طریق فکر کنند و تصحیح آن سخت میباشد. یک بار که فکر و درک شکل گرفت و مورد قبول واقع شد، حتی با وجود آنکه ممکن است حقیقت واقعی نباشد تبدیل به "حقیقت" تغییر ناپذیر میگردد. یک عقیده شکل گرفته شده در ذهن ریشه میکند و مانع آن میشود که شخص حقیقت عالم را تشخیص دهد. علم امروزی، علمیست تجربی و با دلایل و اثباتهای تاکیدی. اما تحقیقات علمی در درون سیستماتیک خودش و مراحل مختلف شامل آن میباشد. برسی مدارک مرحله آخر است. از آفرینش هپوتس ها تا تشکیل سیستم اصلی ماده، پایه و ساختمان تئوری و حتی پایه تمام مدلهای علمی، خودشان علم حقیقی نیستند. آنها مدارس متفاوت فکری هستند. تفاوت بین این مدارس و تفاوت اصول علمی استفاده شده تبدیل به تفاوت و تبعیض آشکار در علم میشود. اگرچه ابزارهای کشورهای غربی خیلی پیشرفته میباشند، اما مردم غرب هنوز نمیتوانند مشکل دوگانگی بین ذهن گرایی یا درون را با بیرون و حالات مفعولی را حل کنند. در آنجا یک شکاف وسیع بین تحقیقات میکروسکپی و تحقیقات ماکروسکپی وجود دارد. ما هنوز درک محدودی از رابطه میان ذهن و ماده داریم. ما هنوز عقیده سرسختانه ای درباره بُعدها یا دنیاهای محدود یو نامحدود ، جهات و زمان داریم. ما حقیقتاً رابطه مابین خدایان و موجودات انسانی را نمیفهمیم. اینها مسائلی هستند که برای زمانی طولانی توسط غرب حل نشده است، از روزگار یونان گرفته تا علم مدرن امروز. اما این مسائل به عنوان کلیدی برای تعیین کردن خوشبختی و شادی انسان رخ میدهد. بخاطر تمام این مسائل موجودات انسانی هنوز توسط روش شناخت خود محدود میشوند. یک موضوع تا وقتی که توسط علم شناخته نشود مورد مطالعه قرار نمیگیرد. بسیاری از فیلسوفانی که بر هر دو فلسفه علم و روشهای علمی تحقیق میکنند بدنبال اصول علمی کامل میباشند. حتی در آن افراد بیشتری با خرد و دانایی والا هستند که آئین صالح و درست را در جستجویشان برای حقیقت، یک به یک تلفیق کردند. یک یک فیلسوفهای بسیار زیاد غرب در هر دو مدارس بودا و مدرسه دائو برای جستن شکافهایی در رشته هایشان جستجو میکنند. مهم نیست که چه نوع شکافها یا کاستیهایی آنها ساخته اند. پیشرفت علم باید مسئله تبعیض و ایده های از قبل فرم گرفته توسط مغز را حل کند. به این خاطر که مهم نیست چقدر تکنولوژی علمی پیشرفته است، نمیتواند با آگاهی و خرد شخصی که تائو را مطالعه میکند برابری کند. شخص نمیتواند حقیقت عظیم و بیکران گیتی را با یک نگرش علمی بفهمد. متد و روش برسی هر کلمه در کتابهای مقدس بودا شبیه به کوشش کردن برای گرفتن ماه از آب میباشد. فالون دافا یک علم واقعیست. آموزه هایش بالاتر از سطح بشریست و نمیتواند توسط علم مدرن امروزی مردم عادی کشف و درک شود. بهرحال در فالون دافا احتیاج است که تمرین کننده ها باید بطور پایه ای مفهوم ها و تصورات قراردادی و مرسومشان را تغییر دهند، تمام انواع وابستگیهای بد را پشت سر بگذارند، و شین شینگ(سرشت و ذات قلب و اندیشه)خود را بوسیله دنبال کردن صفت و مشخصه عالم "جِن، شَن، رِن(حقیقت، نیکخواهی، بردباری)" تزکیه کنند. از این رو افرادی که در فالون دافا تزکیه میکنند به طور کامل دید و نظرات خود را عوض کرده اند. در میان تزکیه نفس(تزکیه خویشتن)، آنها به چیزهای این دنیا از منظره و نمای بالاتر قوانین و اصول فا مینگرند. از این رو آنها دیدشان را از عالم، حیات، مادهو فرهنگ تغییر داده اند. آنها بیشتر از آن توسط پیش داوریهای بشری و عقاید ریشه کرده که به طریقی که مردم عادی هستند، مسدود و بلوکه نیستند. تزکیه کنندگان کاملاً دیدشان را درباره هدف زندگی تغییر داده اند. بعد از آنکه آنان افکار بشری را دور انداختند، شین شینگ آنان بهبود یافته و با استانداردهای بُعدها یا دنیاهای متفاوت در عالم مواجه شده اند. وقتی که آنها به وضعیت انسانهای این دنیا مینگرند، آنها اغلب به آنها از یک سطح عمیقتر و دشوار به آنان مینگرند. اما فهم آنان فقط بازتاب یک سطح مشخص در تزکیه شان است و آن حقیقت نهایی عالم نیست. این بدین دلیل است که تزکیه کنندگان فالون دافا مرتباً خودشان را در هر لحظه ای در میان تزکیه به بالا میبرند و درک عمیقتری از قوانین فـا بدست می آورند. خیلی از تمرین کنندگان فالون دافا دارای قدرت الهی فـای بـودا هستند. آنها میتوانند چیزهایی را در دیگر بـُعدها(دنیاها- قلمروها) هستند را ببینند. بدنهایشان سبک است و میتوانند بلند شوند و شناور گردند. آنها میتوانند تغییرات را در بدنشان ببینند. آنها توانایی های فوق طبیعی آگاهی پیش از وقوع و آگاهی بعد از وقوع دارند و میتوانند ظهور زندگیهای مختلف را در بـُعدهای(دنیاها) مختلف دنیا را ببینند. بدنهای فیزیکیشان به ماده با انرژی بالا دگرگون شده و کانالهای انرژیشان بازگشته است. بدنهایشان تبدیل به بدن بـودا شده است. علم مدرن نمیتواند این چیزها را توضیح دهد.اما خیلی از تزکیه کنندگان فالون دافا آنها را تجربه کرده اند. آن افراد عادی که در دام استدلالهای ذهنی گرفتار شده اند نمیتوانند تزکیه کنندگانی را که حقیقت سطوح بالاتر را بدست آوره اند را بیشتر از آن درک کنند. اما افراد در عرصه علمی باید بطور جدی به این چیزها توجه کنند. تزکیه فالون دافا یک راه حقیقی در علم است. تزکیه فالون دافا میتواند شخص را به حقیقت برگرداند ،به خویشتن اصلی(مَن حقیقی) بازگرداند و حقیقت را بیاموزد. آن میتواند کاری کند شخص به کمال دست یابد و به کمال برسد. این دلالی است که چرا مردم زیادی هستند که فالون دافا را تمرین میکنند. مرجع: http://www.pureinsight.org/pi/index.php?news=766
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:48 توسط |
|
|
آرزوي يك ميليونر 30 سال پيش در واشينگتن دي سي، زن يك تاجر در يك شب زمستاني از روي بي احتياطي كيف پولش را دربيمارستان به زمین انداخت. از فهمیدن این موضوع تاجر بسيار ناراحت شد به این بخاطر كه درون كيف نه تنها صدهزار دلار پول نقد بود بلكه اسناد محرمانة بازاريابي نيز درون آن بود،او همان شب براي يافتن كيف به بيرون رفت. به محض آنكه تاجر با عجله به بيمارستان رسید، همان لحظه دختري لاغر را ديد كه در كنار ديوار راهرو با حالت چمباتمه نشسته بود و از سرما مي لرزيد و همان كيفي كه همسرش گم كرده بود را در دست داشت. اسم دختر هايده بود و اينكه به عنوان همراه براي كمك به مادر مريضش به آنجا آمده بود. مادر و دختر خيلي فقير بودند، تا حدي كه تمام چيزهاي قيمتي شان را فروختند تا اينكه فقط پول كافي براي ماندن يك شب در بيمارستان را تهيه كنند. بدون پول بيشتر بيمارستان آنها را فردا بيرون مي انداخت. آن شب، هايدة بيچاره در راهرو بيمارستان قدم مي زد و از خدا درخواست كمك مي كرد و اميدوار بود كه فردي مهربان بتواند به نجات مادرش کمک کند. ناگهان يك خانم از طبقه بالا به پايين آمد و بدون آنكه متوجه باشد كيفش را به زمين انداخت و با عجله از راهرو بيرون رفت و شايد بخاطر آن بود كه در دستانش چيزهاي ديگري نيز داشت متوجه نشده بود. هايده تنها كسي بود كه در آن زمان در راهرو حضور داشت و رفت و كيف را براداشت. وقتي به دنبال زن دويد و از در بيرون رفت، ديد كه آن خانم با ماشين از آنجا رفته بود. هايده به اتاق بيمارستان برگشت. وقتي كيف را باز كرد، مادر و دختر بخاطر پول زياد شكه شدند. آنها مي دانستند كه در همان لحظه آن پول مي توانست بيماري مادر را درمان كند. با اين وجود مادر به هايده گفت كه به راهرو برود و منتظر كسي كه به دنبال آن مي گردد بماند. با وجود تلاشهاي بسيارِ تاجر، مادر هايده دختر بيكسش را تنها گذاشت. بعد از آن تاجر دختر را كه ديگر خانواده اي نداشت پذيرفت. مادر و دختر نه تنها به تاجر كمك كردند كه 100 هزار دلار خود را پيدا كند، بلكه مهمتر از آن بازگرداندن اسناد تجاري بود كه تجارت او را رونق بخشيد و او بزودي بعد از آن يك ميليونر شد. بعد از آنکه دخترک دانشگاه را تمام کرد، تاجر هايده را براي كمك در تجارتش به پيش خودش بُرد. با اينكه تاجر هرگز دختر را به سِمَتي منصوب نكرد ولي با تحت تأثير قرار گرفتن از يك تمرين طولاني و تجربه و دانش ميليونر، دختر نيز تاجر كاملي شد. در سالهاي آخر، ميليونر در بسياري از زمينه ها نظر او را مي پرسيد. وقتي كه نزديك به بدرود گفتن با دنيا بود، او يك درخواست باقي گذاشت: "قبل از آنكه با هايده و مادرش آشنا شوم، پول زيادي داشتم، اما وقتي در مقابل مادر و دختري ايستادم كه مقدار زيادي پول را پيدا كردند درحالی که در فقر و مريضي به سرمي بردند و هنوز آنرا براي خودشان برنداشتند، فهميدم كه آنها ثروتمندترين هستند. آنها بالاترين معيارهاي انسانيت را حفظ كردند و اين آن چيزي بود كه من به عنوان تاجر آن را كم داشتم. تمام پولهاي من از حيله و درگيري با ديگران بدست آمده بود. اين آن چيزي بود كه آنها به من فهماندند، و فهماندند كه مهم ترين دارايي در زندگي يك شخص، رفتارهاي اخلاقي است. من هايده را نه براي كمك به او و نه براي همدردي با او نگه داشتم، بلكه من در آن مدلي براي انسان بودن را يافتم. با بودن او در كنارم، مي توانستم در تمام لحظات بياد آورم كه چه چيزي را بايد انجام دهم و چه چيزي را نبايد انجام دهم. اين اصلي ترين دليلي بود كه تجارتم بعد از آن شكوفا شد و يك ميليونر شدم. بعد از مرگم تمام پول و داريي ام به هايده ميرسد. اين براي دادن به او نيست بلكه براي موفقيت و شكوفايي تجارتم است. عميقاً باور دارم كه پسر باهوش من افكار دقيق مرا مي فهمد." وقتي پسر ميليونر كه در خارج زندگي مي كرد برگشت و با دقت خواست پدرش را خواند به سرعت و بي درنگ موافقت نامه را امضاء كرد و نوشت :" من با به ارث رسيدن همه چيز به هايده موافقم. و من فقط به هايده پيشنهاد مي كنم كه همسر من شود." بعد از آنكه هايده امضاي پسر ميليونر را بطور خلاصه خواند، آن را امضاء كرد و نوشت: " من تمام دارايي ها را به همراه اين پسر مي پذيرم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط |
|
|
داستانهاي خوب چيني: انصاف و بی طرفی كنفوسيوس از اپك تايمز كنفوسيوس فيلسوف بزرگ و معلمی بود که در دو هزار و پانصد سال قبل، تعداد بسيار زيادي شاگرد داشت كه اغلب آنها از نواحي قلمرو پادشاهي لو براي يادگيري مي آمدند.آقاي چِن كانگ نيز درميان آنها بود. آقاي چن کانگ اهل قلمرو پادشاهی چن بود. بخاطرآنكه جوان و تازه وارد بود شانس شنيدن تك تك آموزشهاي كنفوسيوس را نداشت. چِن گانگ خیلی حساس بود، با خود فكر كرد بخاطر آنكه او از قلمرو پادشاهي لو نیست كنفوسيوس به او توجهي ندارد. با اينكه بنظر مي رسد كنفوسيوس در طول سخنراني با همة شاگردان يكسان رفتار مي كند ولي او فكر ميكرد كه كنفوسيوس به او توجهي ندارد. روزي چِن كانگ از پسر كنفوسيوس بويو پرسيد:" آيا پدرت به توآموزش ويژه اي داده است؟" بويو لحظه اي فكركرد و گفت:"نه، ولي اگر واقعا می خواهی بدانی باید بگویم که او دو بار راهنمايي هايي به من كرد. يك بار پدرم تنها، جايي ايستاده بود و وقتي به سرعت از حياط عبور مي كردم از من پرسيد:" آيا كتاب اشعار را ياد گرفته اي؟ "جواب دادم: " نه، هنوز نه." پدرم گفت: "چطور در مكالمه ها مي تواني جواب مناسب را بدون يادگيري اشعار بدهي!" پس من رفتم و كتاب اشعار را مطالعه كردم. دفعة ديگر پدرم در حياط ايستاده بود و از كنار او رَد مي شدم كه از من پرسيد:" آيا كتاب اسناد تشريفات و آداب عبادت را خوانده اي ؟" جواب دادم: "خير". پدرم گفت: "چطور مي تواني بدون مطالعة خوب تشريفات آييني و مذهبي در جامعه تاب بياوري؟" پس رفتم و آنرا هم خواندم. فقط اين دوبار من آموزشهاي او را خصوصي دريافت كردم." با شنيدن آن چِن كانگ خوشحال شد و گفت: "واقعاً امروز چيزهاي بسياري بدست آوردم. من فقط يك سوال كردم ولي سه جواب گرفتم: من بايد كتاب اشعار_كتاب اسناد آييني را مطالعه كنم و بايد يادبگيرم كه يك مرد نجيب و شرافتمند حتي نسبت به پسرش هم منصف وعادل باشد." منبع: برگزيده از لون يو، يا گلچين كنفوسيوس، يك سند از حرفها وكارهاي كنفوسيوس و مريدانش كه شامل مكالمات آنها نيز هست. http://www.theepochtimes.com/news/7-5-29/55883.html
عکس از ویکیپدیا مطالب دیگر درباره کنفسیوس: سخنان كنفوسيوس دربارة تقدير يك ملت وقتي کنفسيوس بدون غذا ماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:27 توسط |
|
|
سخنان كنفوسيوس دربارة تقدير يك ملت
نوشته لو وِن پادشاه لو آي گونگ از كنفوسيوس پرسيد :"آيا اين حقيقت دارد كه سرنوشت يك ملت توسط بهشت (فلك و فردوس ) تعيين مي شود و فقط بخاطر فعاليتهاي انسانها نيست ؟" كنفوسيوس جواب داد :"سرنوشت ملت شما ممكن است به اعمال شما بستگي پيدا كند .پديده هاي بخصوص به تنهايي نمي توانند سرنوشت ملت شما را تغيير دهند ." پادشاه جواب داد :"بسيار خوب .آيا مي تواني لطف كني و چند مثال واقعي راجع به اين موضوع ارائه كني ؟" كنفسيوس گفت :"در دورة پادشاه جو در سلسله شانگ ،نزديك ديوار شهرِ پايتخت ،پرنده كوچكي بود كه يك پرنده بزرگ را بدنيا آورد . پادشاه با يك فالگير(طالع بين) دربارة آن مشورت كرد و فالگير گفت :"وقتيكه چيز كوچكي چيز بزرگي را بدنيا آورد، اين معني را مي دهد كه آن ملت، سرزمينهايشان متّحد خواهد شد وحتماً شكوفاتر و پُررونق تر خواهند شد. بعد پادشاه خيلي از خودراضي و خودخواه شد و فكركرد كه مي تواند به پيشگويي تكيه كند و به سختي كاركردن براي حكمراني به كشورش را متوقف كرد و نسبت به مردم و كاركنانش بي نهايت بيرحم و وحشي شد. هيچكدام از كاركنان قصر نتوانستند او را متوقف كنند. درآخر دشمنان خارجي به كشورش حمله كردند و سلسلة شانگ را سرنگون ساختند. اين مثال خوبي از بخت خوب است كه با خود فاجعه به همراه داشت. دليلش آن بود كه پادشاه انجام كارهاي خوب را متوقف كرد و از فرمان بهشت و آسمان نافرماني كرد. در مقايسه با پادشاه جو، (در زمانِ) پادشاه تاي وا اخلاقيات در جامعه خيلي بد بود و قوانين ملت خيلي آشفته و بي نظم بود. آن موجب شد كه يك گياه ناشناخته و استثنايي در داخل دربار رشد كند و آنقدر سريع رشد كرد و بزرگ شد كه قطر آن به 4 متر رسيد. پادشاه با يك فال بين دربارة آن مشورت كرد و او گفت :"اين نوع از گياه وحشي نبايد در داخل دربار رشد كند ولي الآن چنين شد. آن معني را ميدهد كه ملت به انتهاي كار خود رسيده است." پادشاه تاي وا خيلي ترسيد. او اعمال خود را به دقت ارزيابي كرد و دربارة پادشاهاني كه آن اواخر به درستي به ملت حكومت كردند و از مردم مواظبت مي كردند فكر كرد. در طول 3 سال خيلي از پادشاهان كشورهاي ديگر دربارة فضيلت و پاكدامني او شنيدند و تقريباً 16 پادشاه پيغام احترامشان به سلسله شانگ و ملاقات با او را برايش فرستادند. اين يك مثال از رها كردن اعمال بد و در نتيجه پيشگويي فرضي بد به خوب عوض شد. بنابراين وقتي افلاك و بهشت پديدة خاصي را بوجود مي آورند و حوادث و فاجعه ها ظاهر مي شوند. آنها اخطار افلاك به حكمرانان است؛ وقتي كه افسرانِ دربار(كاركنانِ دربار ) خواب عجيب و پُرمعني مي بينند، آن اخطار افلاك به آنها است. حوادث و پديده هاي عجيب كشوري كه نظم و آرامش داشته باشد و در آن به خوبي بر ملت حكومت مي شود را شكست نخواهد داد؛ خوابها و رؤياها بر اخلاقيات والا و تقوا و پاكدامني عظيم غلبه نمي كنند. اگر كسي كارها را بتواند مثل اين انجام دهد _كارهاي بد را رها كند و كارهاي خوب را دنبال كند_ پس آن بهترين راه ادارة يك كشور خواهد بود. فقط پادشاهان خردمند مي توانند چنين كنند." پادشاه لو آي دونگ گفت :" آموزشهاي شما مي تواند براي اصلاح جهل و ناداني هاي من بكار رود، گوش دادن به آموزشهاي شما شگفت آور است!" http://www.pureinsight.org/node/5449 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:33 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تمامی عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 خرداد 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آذر 1384 |
|
RSS
|
اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد
