![]() |
![]() |
|
|
داستانهاي خوب چيني : عدالت و بي عدالتي ! داستان يك دختر
خوب اين داستان دربارة يك دختر خوب است كه در دورة امپراطوري
سونگ در هزار سال پيش زندگي ميكرد . اين دختر نه تنها فقير بود بلكه شَل (فَلَج
)هم بود. بيشتر از همه اينكه وقتي خيلي جوان بود والدينش را هم از دست داد و براي
زنده ماندن به گدايي و كمك روستائيان تكيه مي كرد . رودخانه اي در كنار روستا بود و اهالي روستا براي جمع آوري
هيزم و كشاورزي زمينهاي آن طرف بايد به سختي از آنجا مي گذشتند .در فصول باراني
رودخانه غيرقابل عبور مي شد . روستائيان به اين وضعيت عادت كرده بودند ولي دختر
كوچك نظر متفاوتي داشت . هر روز از آن نزديكي سنگها را برمي داشت و در يك قسمت از
رودخانه مي انداخت و روي هم انباشته مي كرد . او گفت كه مي خواهد براي ساخت يك پُل
سنگي كه مردم بتوانند به آساني از آن عبور كنند كمك كند.در ابتدا بزرگترها به
رؤياي او خنديدند . اما بعد از مدتي ديدند كه توده سنگها بزرگتر شده .پس فكرشان را عوض شد و در جمع آوري سنگها به
دخترك كمك كردند . بزرودي توده سنگها در ساحل رودخانه آنقدر بزرگ شد كه
روستائيان يك پُل ساز را براي ساخت يك پُل سنگي دعوت كردند .دخترك تمام وقتش را
براي كمك به پُل ساز صرف كرد. درست وقتي كه پُل نزديك تمام شدن بود، در هنگام جمع آوري
سنگها اتفاقي افتاد و دخترك به شدت زخمي شد . او زنده ماند ولي هر دو چشمش كور شد
. در هرحال بازهم تا آنجا كه مي توانست كمك كرد ،اهالي روستا در مورد بي عدالتي
آسمان و بهشت در حق دختر خوب افسوس خوردند . وقتی اهالي روستا ساخت پل را جشن گرفتند ،همگي براي دختر
خوب ناراحت بودند. او همچنين فقير و شَل و كور بود . چه كسي باعث اين همه چيز بوده؟
با اين وجود دخترك براي خودش ناراحت نبود و لبخند مي زد و شادي واقعي را به اهالي روستا نشان مي داد . ناگهان يك طوفان غيرمنتظره اي آمد ،وتمام خاكهاي
پُل جديد را شست و با خود بُرد. بعد از اصابت ساعقه صداي رعد مهيبي آمد ، مردم وقتي كه فهميدند دخترك بخاطر اصابت ساعقه مرده
،حيرانِ حيران شدند . آنها نمي توانستند پي ببرند كه چرا فلك و فردوس (عالم روحاني
) نسبت به دختر خوب اينقدر بي رحم است . آقاي بااو جِنگ يك رئيس دادگاه بسيار محترم و يك قاضي
سلطنتي بود. تصادفي از آن منطقه رد مي شد. اهالي روستا بااو را متوقف كردند و
داستان دختر خوب را به او گفتند و از او پرسيدند كه چرا افلاك اينقدر بيرحم بوده؟
بااو جوابي نداشت . با شنيدن داستان غمگين شد وكلمات زير را نوشت : نه كار شر بكن و نه كار خوب بكن. به محض برگشتن به دربار سلطنتي ،امپراطور او را براي يك
ديدار خصوصي فراخواند . شبِ قبل امپراطور يك پسر نورسیده داشت ، اما هَمَش (بي
وقفه )گريه مي كرد و هيچكسي نمي دانست كه با او چه كار بكند . قاضی بااو به
نورسيده نگاه كرد و از ديدن پوست سالم او حيران و تعجب زده بود . دست نوزاد را
گرفت و وقتي كلماتِ نه كار شر بكن نه كار
خوب بكن ، همان كلماتي كه وقتي داستان دخترِخوب را شنيده بود، نوشت را ديد، شكه شد
رنگ از چهره اش پرید . سريعاً تلاش كرد كه
آن كلمات را از دست نوزاد پاك كند و آن كلمات فوراً غيب شدند . وقتي كه امپراطور ديد نشانه روي دست پسرش ناپديد شده، بسيار
مضطرب شد وترسيد كه بااو نشانه شانس پسرش را از بين برده . بعد بااو داستان دختر
خوب را و آن كلماتي كه بخاطر غم وناراحتي ای كه داشت نوشته بود را تعريف كرد .امپراطور گيج
شده بود و به قاضی بااو دستور داد كه بدنبال دليلي در دنياي زيرين (دوزخ ) بگردد . با استفاده از وسايلي كه يك ساحر تدارك ديد ،قاضي بااو به
دنياي زيرين (دوزخ ،اسفل ) رفت .پادشاهِ دوزخ حقيقت را به او گفت : دختر روستايي، روحي
داشت كه در گذشته مرتكب گناه عظيمي شده بود و خدايان ترتيبي دادند كه كارماهايش
(گناهانش) را در سه دوره زندگي پس دهد: اولين دوره زندگي فقير ،تنها و شَل ؛ دومين
زندگي كور ؛ و سومين زندگي مردن توسط ساعقه . دختر شَل و فقير بدنيا آمد ، اما
آنقدر نسبت به ديگران مهربان بود كه خدايان تصميم گرفتند كه زمان بازپرداختش را به
دو دوره زندگي كاهش دهند . پس او كور شد . دخترك هنوز هم شاكي نبود و به اينكه
ابتدا دربارة ديگران فكر كند ادامه داد . آنگاه خدايان زمان بازپرداختش را به يك
دوره زندگي كاهش دادند و يك ساعقه به او اثابت كرد. پادشاه دوزخ از قاضي بااو
پرسيد :"آيا خوب نيست كه كارما (گناه ) سه زندگي را در يك زندگي پس داد
؟"حالا ان روح به اندازه كافي تقوا براي بدنيا آمدن به عنوان يك شاهزاده جمع
كرده است . قاضي بااو كه شغلش برقراري عدالت براي مردم بود ،اكنون درك
جديدي از عدالت را ديد كه قبلاً نمي توانست آنرا درك كند . او از يك چيز مطمئن بود
.او مي توانست توضيح خوبي به امپراطور بدهد. منبع :اين داستان از لینک زیر اقتباس شده است: http://www.minghui.org/mh/articles/2006/2/16/120835.html
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:52 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تمامی عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 خرداد 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آذر 1384 |
|
RSS
|
اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد
