![]() |
![]() |
|
|
يك داستان واقعي: داستاني از تحمل در زمانهای باستان، فرزانه ای بود که رئیس یک گروه تئاتر بود. او و گروهش برای پیدا کردن مردم با روابط تقدیری از آواز و رقص استفاده میکردند. از این رو همواره در سفر بودند. روزی به شهری در قسمت میانه چین رسیدند و تصمیم گرفتند که مدتی آنجا بمانند. یک روز همسر این معلم که رئیس گروه تئاتر بود برای خرید مفتولهای نازک فلزی ارزان قیمت به یک مغازه رفت و مقدار زیادی مفتول خرید. آنقدر زیاد که مجبور بود با دو دستش آن را حمل کند. مغازه دار و شاگردانش وانمود کردند که میخواهند به او کمک کنند و مفتولها را در دستانش و تا بالای سینه اش انبار کردند و در همان حین کیف او را زدند. در گروه تئاتر پسر بچه 12 سالهای بود که بخاطر دلایلی دیر به شهر آمد و ناگهان همسر معلمش را دید و با عجله رفت که به او کمک کند. وقتی شاگرد مغازه پسرک خسته را دید، فرصت دیگری برای دزدی پیدا کرد و وقتی مفتولهای فلزی رو بر روی دستان لیان انباشته میکرد دستش را به داخل کیف لیان برد و لیان سریعا ً با یک دستش دست شاگرد را گرفت. و با صدایی آرام از او پرسید: آیا کیف آن خانم را نیز همینطوری دزدیدی؟" شاگرد مغازه ترسیده بود و نمیدانست چه کار کند و به مغازه دار گفت:" او همه چیز را میداند، چه کار کنیم؟" لیان گفت:" به عنوان یک بازاری، باید با صداقت و درستی پول در بیاوری. آن خانم هم بچه دار است و هم از پدر و مادرش نگهداری میکند و او به آن پول نیاز دارد. نحوه پول درآوردن شما خیلی کثیف است. اگر پول میخواهی خودم به تو میدهم، اما باید پول آن خانم را پس دهی." مغازه دار خنده موزیانهای کرد و کیف لیان را باز کرد و دید که 1000 وِن پول در آن بود(وِن پول رایج چین باستان بود) و به لیان گفت:" پس این تو هستی که باید پول را پس دهی" و بعد با صدای بلند فریاد زد:" این دزد را بگیرید! این دزد را بگیرید!" با مواجه شدن با چنین پست فطرتی و حیله ای، لیان دیگر قادر به گفتن چیزی نبود و مردم دور او جمع شدند و تا آنجا که میشد او را زدند. مغازه دار از چند تا از همدستانش خواست که او را محکم با طناب ببندند. بعد به زور به او 3 بطری شراب خوراندند. و او را پیش رئیس گروه تئاتر بردند تا او را مجبور به معذرت خواهی و زانو زدن کنند و از مردم خواستند که به آنجا بیایند. مردم لیان را مسخره و او را لعنت میکردند. شاگردان تئاتر حقیقت را نمیدانستند و به همراه زن رئیس به جلو رفتند و آنها نیز او را سرزنش کردند. لیان سکوت اختیار کرد و زانو زد و برای روزهای بسیار در آن حالت ماند. در همان حین معلمش بارها از کنارش گذشت ولی به او نگاه نکرد و چیزی نگفت. لیان نفهمید چند روز گذشته و هنوز هم در هوای آزاد زانو زده بود و از باد و باران، از آفتاب سوزان و بدگویی و اراجیف رنج میبرد. با این حال لیان اصلا ً شاکی نشد و کینه به دل نگرفت و مهم نبود که چه چیزی میشنوید، باز هم ساکت بود. در نیمه شبی، معلم به کنارش آمد و طناب را باز کرد. لبخند زد و گفت:" من همه چیز را میدانم. تو امتحان را گذراندی." لیان از شدت اشک منفجر شد و از اینکه معلم سرپرستی او را پذیرفت، تشکر کرد. ترجمه از سايت فالون دافاي: http://www.pureinsight.org/node/5513 ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تمامی عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 خرداد 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آذر 1384 |
|
RSS
|
اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد
